نبض زمان آرام می تپد روزی کودکم خواهد آمد

ناگهان چقدر زود دیر میشود

1393/8/11 0:05
نویسنده : مامان آینده
192 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزکم

تازه به این جمله پی بردم :

 

" ناگهان چقدر زود دیر میشود "

 

 

عزیزم من و بابایی تازه با هم ازدواج کرده بودیم و سرخوش و مست و شاد روزها رو سپری میکردم

 

آخه عزیز دلم هنوز خیلی زود بود که به بچه فکر کنیم

مخصوصا اینکه ما یه جایی دور از خونواده هامون زندگی میکردیم و من چون خیلی ترسو بودم و وقتایی که بابایی سرکار بود از تنهایی تو خونه موندن میترسیدم واسه همین مدام از جایی که زندگی میکردیم تا شهری که خونواده هامون بودن در حال رفت و آمد بودم واسه همین نمیتونستیم به بچه فکر کنیم { الان دیگه اومدیم کنار خونواده هامون }

 

 

 

 

عزیز دل مادر ما فکر میکردیم هر وقت شما رو از خدا درخواست کنیم زودی به ما میده

نمیدونستیم که اینهمه سختی داره

 

اگه میدونستیم اون روزا رو هدر نمیدادم که حالا افسوسش رو بخوریم

البته بابایی خیلی صبورتره و حرفی از بچه نمیزنه که مبادا من ناراحت بشم

میگه غصه نخور خدا به وقتش به ما هم بچه میده

 

 

 

 

پنجشنبه اومدم عکسای وبلاگ رو بهش نشون بدم اما گفتم نوشته ها رو نباید بخونی

نمی خواستم مطلبهایی که از دل خودم نوشته بودم جلو روی خودم بخونه آخه خجالت میکشیدم

داشتم صفحه رو بالا پایین میکردم چشماش به نوشته ها هم افتاد

 

یه لحظه برگشت به من گفت : خانومی بچه واست یه آرزو شده؟

سرمو انداختم پایین و تو چشماش نگاه نکردم و در حالی که به زور جلوی اشکامو میگرفتم که سرازیر نشه باسر تایید کردم و گفتم : آره !

 

 

 

گفت : { نکن اینکارو با خودت ، نابود کردی خودتو

دیر یا زود خدا به ما هم بچه میده

وقتی از خدا یه چیزی میخوای باید مطمئن باشی که خدا اون رو بهت میده ، نباید هی بگی پس کو  پس چی شد  یا اینکه بی تابی کنی .}

 

 

 

 

پیش خودم همش میگم از اول اگه به فکر بچه بودم الان دیگه شما تو بغلم بودی اما شاید خواست خدا بود یا شاید مصلحت این بوده که ما دیرتر به فکر بچه دار شدن بیفتیم

 

الان داشتم به عمق این جمله فکر میکردم که  "واقعا "

" ناگهان چقدر زود دیر میشود "

 

 

 

شاید اگه از همون اول به بچه فکر میکردم ، اینقدر عجله و بی تابی نمیکردم

الان دیگه صبر و طاقت و دل نازکی خودم یه طرف

نمیدونم جواب مردم رو چی بدم

قبلا میگفتم حالا زوده واسه بچه دار شدن اما  ..... الان چی بگم

 

خدایا خودت به دادم برس

خودت رحمی به حالم بکن

 

 

الان دیگه یه بچه میبینم حالم عوض میشه پیش خودم میگم اگه کسی به حس و حالم دقت کنه همه چیز رو میفهمه

 

 

خدایا خودت کمکم کن !

 

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

زهرا
14 آبان 93 7:40
عزيز دلم. تا يه سال كاملا عاديه كه طول بكشه بچه دار شدن اصلا نگران نباش. صبر كن خدا ميده ايشالا هر چيزي يه زماني داره, مياد ايشالا نگران نباش
مامان آینده
پاسخ
مرسی عزیزم ممنون که به یادم هستی و دلداریم میدی انشاالله خدا نی نی شما رو هم به زودی زود بهتون بده
مامان فاطمه السادات
15 آبان 93 11:57
عزیزم حس و حالت رو میفهمم منم کمی انتظار کشیدم تا بچه دار شدیم نگران نباش بعدا که باردار شدی این روزا برات خاطره میشه همیشه مثبت فکر کن فکر نبودن بچه رو از سرت بیرون کن. به خداونی خدا امیدوار باش خودش خوب بلده چیکار کنه
مامان آینده
پاسخ
مرسی عزیزم منم دارم تموم سعی خودمو میکنم که آروم باشم و امیدوار